قصیده از شکیب اصفهانی
بسمه تعالی
قصیده در مدح ومنقبت حضرت علی بن موسی الرضا علیه الاف التحیة والثنا
شاهی که فرش درگه او عرش کبریاست فعا ل ما یشاء، شه د نیا و د ین رضا ست
غوث زمین غیاث زمان شاه انس و جان مهـد امان ، ملاذ جهـان مآمن وفا ست
شمس شموس شاه حجازی خدیو طوس ماهی که مهر، پیش رخش کمتراز سُهاست
سلطان دین امام مبین سرّ یا و سین مصـداق هل اتی ، گهـر تاج انّما ست
نجـم علا ء سپهـر سخـا شـاه اولیاء سـرّ خـدا ، پنـاه امم ، فخـرانبیا ست
دریـای جـود گوهر یکـدانۀ وجـود باران فیض ، ابر کرم ، معدن عطا ست
بدر دُجی که پرتو خورشید فیض او برفرق ما سوی همه چون سایه هُما ست
قدسی شمیم ِخاک درش بر مشام جان خوشتر ز بوی مشکِ ختن نافه ختا ست
شمشاد باغ ِ ختـم رسل فخر انبیا ء ریحـا ن بوستـا نِ علی شاه اولیا ست
شاهی که در هوای سحا ب سخای او خورشید را به خاک درش روی التجا ست
از بنـد گـان درگـه او بنـدۀ قَـدَر از خادمان حضرت او خادمی قضاست
خون خدا به خاک خراسا ن بود عجین اندر حجـاز کعبه ، اگر خانـه خداست
بر اهل آسمـا ن و زمین آ ستا ن او محـراب دیده ، کعبۀ دل ، قبله دعا ست
مقصود ذوالجلال ز ایجادِ کاف و نون منظورِ هل حا ل ، ز درگاه کبریا ست
حلال مشکلات که با دست کبـریا در هر مقام پنجه عزمش گره گشاست
مرآت ذات آینــۀ احسـن الصفـا ت با ب نجا ت مرجع زند یق و پارسا ست
مَسند نشین ملکِ ولایت که در شئون خاک رهش به چشم خرد عین توتیا ست
بحـر کـرم سمـاط نعم کعبـۀ امم میزاب فیض ُرکن حرم زمزم صفا ست
از فیض خاص مایه هر عـّز و احتشام از لطف عام دافع هر دردِ بی دواست
صدرِ جلال بدرِ کمـال افتا بِ مَجـد نور ازل ،چـراغ ابد ، شا فـع جزاست
بر خاص وعام سرورو سالارو دستگیر برشیخ و شا ب سید و مولی و رهنماست
از بهر کسب نور ز ماه جمال او وقت غروب چهرۀ خورشید از قفا ست
با قبــۀ رفیع رضا عقـل دور بین نامی اگر از عـرش معلّی برد خطا ست
بر قلب هر که ذره ای از مهر او رسد او را چه احتیـاج به تا ثیر کیمیا ست
نور و ضیاء گرفته ز تا ئید رای او خورشید و مه که شمع شبستان این سراست
جزوصف ذوالجلال بدین حشمت وکمال هر جـامۀ به قامـت او باز نا رسا ست
شاها توئی که از نظر بنده پروری بر چشمۀ عطای تو چشم امید ماست
زآیات خاص وعام که احکام داوراست بر ما سوی ولایت خاص تو مدعاست
در مدح شـاه طوس بیا ن بد یع من گر نقـل بزم اهل معـانی بود روا ست
از دولت غلامی درگاه او ( شکیب )
فارغ بود زملک جهان گر چه بینواست